دل نوشته های پرنده مهاجر |
|||
شنبه 6 خرداد 1391برچسب:دکتر,دکترعلی,شریعتی,جملات طلائی دکتر علی شریعتی,زیباترین سخنان, :: 17:46 :: نويسنده : nima mahmoodi
من فقط یک مثال در زمینه تقلید می زنم شما تا آخرش را می خوانید:
شکارچیان اروپا برای شکار میمون سالم و زنده به جنگل می روند میمون ها در آن طرف رودخانه هستند و شکارچیان این طرف رودخانه, قبلا جلوی درختها و یا رودخانه ای که محل آمد و شد میمون هاست کاسه های سریشم می گذارند خودشان هم شبیه به همان کاسه ها را آن طرف تر می چینند منتهی کاسه های پر از آب را ! کنار آن ها می نشینند. میمون ها هم می آیند کنار کاسه ها – کاسه های سریشم – می نشینند.شکارچی ها دست در کاسه می کنند سپس دست هایشان را بلند می کنند میمون ها هم همین کار را می کنند اینها مدتی نگه می دارند, میمون ها هم نگه می دارند بعد درست مثل تیمم می گذارند روی پیشانی آن ها هم می گذارند روی پیشانی, این ها دستهایشان را می کشند روی چشم ها و صورتشان آن ها هم می کشند, این ها رو به خورشید می ایستند ان ها هم می ایستند, خوب خشک می شود !اما بعد که می خواهند چشم هایشان را باز کنند باز نمی شود ! و شکارچی ها می روند و می گیرندشان ! روشن شد! شنبه 6 خرداد 1391برچسب:دکتر,دکترعلی,شریعتی,جملات طلائی دکتر علی شریعتی,زیباترین سخنان, :: 17:43 :: نويسنده : nima mahmoodi
1: دو بیگانه هم درد از خویش بی درد یا نا هم درد با هم خویشاوندترند .2:انسان نقطه ای است میان دو بی نهایت: بی نهایت لجن بی نهایت فرشته 3:آن گاه که تقدیر واقع نگردید از تدبیر نیز کاری ساخته نیست. 4:مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد. 5:اساسا <<خوشبختی>> فرزند نامشروع <<حماقت>> است. 6: اگر توانستی (( نفهمی)) می توانی خوشبخت باشی ! 7:جامعه دو طبقه دارد: 1:طبقه ای که می خورد و کار نمی کند 2:طبقه ای که کار می کند و نمی خورد. ادامه مطلب ... شنبه 6 خرداد 1391برچسب:دکتر,دکترعلی,شریعتی,جملات طلائی دکتر علی شریعتی,زیباترین سخنان, :: 17:28 :: نويسنده : nima mahmoodi
مکن است بگویند که من املم ، کهنه پرستم ، مرتجعم...اما هرچه می خواهند بگویند ، من که هم کهنه ترین کهنه ها را و هم نوترین نوها را می شناسم و خود در هر دو دنیای دور از هم و متناقض با هم بسیار آموخته ام و اندوخته ام ، می دانم که شلاق و کشیده و مشت چه نقش سازنده و نیرومندی را در تعلیم و بخصوص تربیت بازی می کند و حیف که دست های معلم را بسته اند و مسوولیت خطیر و پیچیده و دشوار تعلیم و بخصوص تربیت را تنها بر دوش های ناتوان و لرزان کلمات نهاده اند ، آن هم نه کلمات زنده : کلماتی که از سر زبان برمیخیزند بلکه کلمات مرده : کلماتی که از نوک قلم بیرون می ریزند. آنها که در ارزش شیوه تعلیم و تربیت من تردید دارند و زبان تازیانه را و اثر کشیده را در پرورش یک روح منکرند ، کسانی اند که نه هرگز قدرت و شایستگی شلاق کشیدن بر شاگردی را داشته اند و نه هرگز ارزش و شانس شلاق خوردن از معلمی را. نه معلم خوبی بوده اند و نه شاگرد خوبی. کسانی اند که خلوص دوستی پس از یک دشمنی ، شور آشتی پس از یک قهر ، استواری پیوستی را پس از یک گسستن ، صمیمیت یک نزدیکی پس از یک دوری ، استحکام یک بستن پس از یک بریدن ، تجدید آشنایی پس یک بیگانگی ، عشق پس از یک کینه ، نشئه امید پس از یک ناامیدی ، شوق بازیافتن پس از یک گم کردن ، زیبایی رام کننده و افسونگر لبخندی پس از یک گریه ، لذت تصنیف پس از نصیحت و بالاخره اعجاز شگفت آور نوازش پس از یک تنبیه را نمی شناسند ، احساس نکرده اند ، این ها هیچ چیز را نمی شناسند ، هیچ چیز را احساس نمی کنند. شنبه 6 خرداد 1391برچسب:دکتر,دکترعلی,شریعتی,جملات طلائی دکتر علی شریعتی,زیباترین سخنان, :: 17:22 :: نويسنده : nima mahmoodi
وه که چه زمینه آماده ای برای استعمار که فریاد بکشد : - آزاد شو . - از چی ؟ - دیگر « از چی » ندارد ؛ داری خفه می شوی ، هیچ چیز نداری ، محرومی ، آزاد شو ! از همه چیز آزاد شو ! آنکه در زیر سنگین ترین بارها خفته است و دارد خفه می شود ، فقط به نفس آزاد شدن و برخواستن از زیر آوار خفقان و فشار می اندیشد ، نه به چگونه آزاد شدن ، چگونه برخواستن ! زن آزاد می شود اما نه با کتاب و دانش و ایجاد فرهنگ و روشن بینی و بالا رفتن سطح شعور و سطح احساس و سطح جهان بینی ، بلکه با قیچی ! قیچی شدن چادر ! زن یک باره روشنفکر می شود ! «زن ، حیوانی که خرید می کند » ! تعریف جامع و مانعی که ارسطو از انسان می کند - «انسان ، حیوان ناطق » است - در زن ، تبدیل می شود به « انسان ، حیوانی که خرید می کند ». یکی از همین مجلات مخصوص زن شرقی ، نوشته بود که در تهران از سال ۱۳۳۵ تا ۴۵ ، مصرف لوازم آرایش ۵۰۰ برابر شده است و موسسات زیبایی ۵۰۰ برابر. ۵۰۰ برابر رقم بسیار سنگینی است معجزه است ! ، در طول تاریخ بشر سابقه ندارد. البته در سال ۴۵ ، اگر همین نسبت تصاعدی را تا امسال حساب کنیم.... من که عقلم قد نمی دهد. در جامعه ، هر مصرفی ، مصرف هایی را تداعی می کند ، مثلا همین که قبایم عوض شد و کت و شلوار جایش را گرفت ، گیوه ام نیز فرق می کند و کفش می شودو...... برای عوض کردن مصرف باید عقیده ، تیپ ، سلیقه و سنت تاریخ و جامعه را نابود کرد ؛ این است که سرمایه داری برای دستمالی ، قیصریه را آتش می زند. اکنون که باید تغییر پیدا کند و متفکرین و آگاهان جامعه ، ناشی و بی خبرند پس چه بهتر که من - سرمایه دار - دست به کار شوم و قالب هایم را آماده کنم تا همین که زن از قالب های سنتی اش در آمد ، قالب های خود بر سرش زنم و به شکلیش در آورم که می خواهم ، و آنگاه او را - به جای خودم - مامور در هم ریختن جامعه خودش کنم. به اصطلاح مشهور فرانکو :« ستون پنجم » نیروی خارجی ، در داخل ! « دکتر علی شریعتی » شنبه 6 خرداد 1391برچسب:, :: 17:20 :: نويسنده : nima mahmoodi
ااز دیده به جای اشک خون می آید دل خون شده ، از دیده برون می آید دل خون شد از این غصّه که از قصّه عشق می دید که آهنگ جنون می آید می رفت و دو چشم انتظارم بر راه کان عمر که رفته ، باز چون می آید؟ با لاله که گفت حال ما را که چنین دل سوخته و غرقه به خون می آید کوتاه کن این قصه ی جان سوز ای شمع کز صحبت تو ، بوی جنون می آید</ شنبه 6 خرداد 1391برچسب:, :: 17:18 :: نويسنده : nima mahmoodi
در بیکرانه زندگی دو چیز است که افسونم می کند :
آبی آسمان که می بینم و میدانم که نیست و خدایی که نمی بینم و میدانم که هست.
« دکتر علی شریعتی » -آنگاه که تقدیر نیست و از تدبیر نیز کاری ساخته نیست خواستن اگر با تمام وجود با بسیج همه اندامها و نیروهای روح و با قدرتی که در صمیمیت است تجلی کند اگر هم هستیمان را یک خواستن کنیم یک خواستن مطلق شویم و اگر با هجوم و حمله های صادقانه و سرشار از امید و یقین و ایمان بخواهیم پاسخ خویش را خواهیم گرفت.
۲-خداوندا ۳-خدایا به من زیستنی عطا کن ۴-خدایا من در کلبه حقیرانه خود کسی را دارم که تو در ارش کبریایی خود نداری ۵-پروردگارا به من تو فیق عشق بی هوس،تنهایی در انبوه جمعیت و دوست داشتن بی آنکه دوست بداند عنایت فرما ۶-… نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد … نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت … ولی بسیار مشتاقم … که از خاک گلویم سوتکی سازد … گلوم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش … تا که پی در پی دم گرم خویش را بر گلویم سخت بفشارد …. و سراب خفتگان خفته را آشفته تر سازد … تا بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را … ۷-به من بگو نگو ، نمیگویم ، اما نگو نفهم ، که من نمی توانم نفهمم ، من می فهمم . ۸-روزی که بود ندیدم….روزی که خواند نشنیدم ۹-خدایا به من توفیق تلاش در شکست ۱۰-سرمایه های هر دلی حرف هایی است که برای نگفتن دارد. ۱۱-من هرگز نمی نالم…قرنها نالیدن بس است…میخواهم فریاد بزنم…!اگر نتوانستم سکوت میکنم…. ۱۲-همواره روحی مهاجر باش به سوی مبدا به سوی آنجا که بتوانی انسانتر باشی ۱۳-خداوندا به هر کس که دوست میداری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر کس که دوست میداری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است. ۱۴-هر انسان کتابی است در انتظار خواننده اش. ۱۵-انها(دشمنان)از فهمیدن تو می ترسند.از گاو که گنده تر نمیشوی می دوشنت و از اسب ۱۶-ارزش انسان به اندازه حرف هایی هست که برای نگفتن دارد. ۱۷-اگر تنهاترین تنهاها شوم باز خدا هست.او جانشین همه نداشتن هاست.نفرین و آفرین ها ۱۸-عمیقترین و بهترین تعریف از عشق این است که : ۱۹-خدایا : «چگونه زیستن »را به من بیاموز ،« چگونه مردن» را خود ، خواهم دانست . ۲۰-باور نمی کنم هرگز باور نمی کنم که سال های سال همچنان زنده ماندنم به طول انجامد. یک کاری خواهد شد. زیستن مشکل است و لحظات چنان به سختی و سنگینی بر من گام می نهند و دیر می گذرند که احساس می کنم خفه می شوم. هیچ نمی دانم چرا؟ اما می دانم کس دیگری در درون من پا گذاشته است و اوست مرا چنان بی طاقت کرده است. احساس می کنم دیگر نمی توانم در خود بگنجم و در خود بیارامم و از بودن خویش بزرگتر شده ام و این جامه بر من تنگی می کند. این کفش تنگ و بی تا بی قرار!عشق آن سفربزرگ! آه چه می کشم! چه خیال انگیز و جان بخش است این جا نبودن. ۲۱-معشوق من چنان لطیف است که خود را به « بودن » نیالوده است ۲۲-چه تلخ و غم انگیز است سرنوشت کسی که طبیعت نمی تواند سرش کلاه بگذارد… این سرزمین را با عقل مصلحت اندیش ساخته اند. پس باید با عقل مصلحت اندیش در آن زیست. و چاره ایی دیگر پیدا نیست و من «چنین کردم» اما «چنین نبودم» و این دوگانگی مرا همواره دو نیمه می کرد. شنبه 24 دی 1390برچسب:, :: 10:56 :: نويسنده : nima mahmoodi
وقتی که دیگر نبود فرق است میان دوست داشتن و داشتن دوست........ صفحه قبل 1 صفحه بعد درباره وبلاگ ![]() این پرنده مهاجر همیشه عاشق پرواز حالا با بالی شکسته میخونه چه غمگین آواز توی یک هجرت جمعی دست بیرحمه صیاد اونو از جفتش جدا کرد با تنهایی آشنا کرد نجوای دو جفت عاشق روی شاخه های تنها شعری عاشقانه بود صدای قشنگ بالش تو فضای بی کرانه بهترین ترانه بود حالا تنها حالا خسته با دلی از غم شکسته بی صدا تر از همیشه با خودش تنها نشسته با صدای غم گرفتش شعر تنهایی میخونه سوز غمگین صداشو اونی که تنهاست میدونه ************* از اینکه به کلبه درویشی من اومدین بسیار خوشحالم. من نیما متولد 1366هستم ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() پيوندها
![]() نويسندگان |
|||
![]() |